زهرا جونزهرا جون، تا این لحظه: 12 سال و 8 ماه و 11 روز سن داره

"زهرا" زیباترین هدیه خدا

اتفاقات این هفته

سلام دختر قشنگم چطوری قربونت برم؟ ببخشید مامان جون باز دیر بهت سر زدم. آخه هر وقت میشینم پای اینترنت یه دو سه ساعتی وقتم گرفته میشه واسه همین باید یه تایم بیکاری سه ساعته پیدا کنم تا شروع کنم. مهربون من این هفته هم بهداشت رفتم هم دکتر.هر دو جا هم صدای قلب قشنگت رو واسم گذاشتن.نفس مامان چقدر صدای قلبت قشنگه و بهم ارامش میده. راستی ٨ آبان تولد خاله زهرا بود تولدش مبارک. عزیز دلم شب جمعه با بابایی رفتیم طرقبه و شاندیز. از بازار بعثت واست سه تا تاتی بوقی خریدم.بعدش با بابایی رفتیم پدیده شاندیز جات خالی یه شیشلیگ مشتی زدم بابایی هم ماهیچه خورد(البته جات خالی که گفتم واسه حضورت بود اگه نه از نظر خوردن که بیشترش...
12 آبان 1392

بافتن سارافون برای دخترم

سلام عشق مامانی چطوری دختر نازم؟ الهی قربونت برم عزیزم دلم برات خیلی تنگ شده دوست دارم زودتر ببینمت. البته نه اینکه بخوای عجله کنی و زودی بیای پیشم ها!!!!! نه مامانی تو هنوز یه ٤ ماه دیگه فرصت داری بزرگ بشی. امروز از صبح خونه تنها بودم بابایی سرکاره . از ظهر نشستم پای نت و دارم برات دنبال مدل سارافون بافتنی میگردم اخه میخوام اگر بشه و بتونم یه سارافون با دومیل برات ببافم. انشاالله فردا میرم نخ میگیرم و شروع میکنم البته هنوز مدلش رو انتخاب نکردم اما دیگه باید یه کاریش بکنم. خدا کنه بتونم خوب دربیارمش اخه تا حالا انچنان بافتنی نکردم فقط در حد کلاه و شالگردن ساده!!!!!! خوب قربونت برم دارن اذان میدن باید برم نماز بخونم. اگه بتونم تا اخ...
4 آبان 1392

چادر نماز دخترم

سلام دختر قشنگم خوبي مامان؟ امروز صبح كه از خواب پاشديم ديدم الحمدلله حال بابايي كلي خوب شده. سرحال شده بود ماشاالله. اخه ديشب هم بهش شربت عسل دادم هم اويشن با عسل و هم سوپ. خلاصه به زور خوبش كردم البته با كمك خداي مهربون. امشب هم انشاالله يه سوپ ديگه واسش درست ميكنم تا حالش خوب خوب خوب بشه. الان خونه ي مادرجونم. از صبح مادرجون نشسته جلوي چرخ خياطيش و واسه شما يه چادر نماز خوشكل درست كرده اميدوارم به سلامتي بپوشيش و كنار مامان واستي نماز بخوني. الهي قربون قد و بالات برم دخترم. دايي عليرضا امروز مدرسه نرفته و الان منتظره من از پاي كامپيوتر پاشم بشينه بازي كنه. برم كه منتظره. فعلا باي دختر قشنگم. ...
28 مهر 1392

باباي مريض و دختر تنبل...

سلام دردونه مامان،يه دونه مامان چطوري فدات شم؟خوبي گلم؟ گفتم كه بابايي خيلي دوستت داره اما توداره و به روي خودش نمياره. جديدا داره احساساتشو نسبت به تو نشون ميده. كم كم داره يخش آب ميشه. الهي قربونش برم وقتي ميگه دختر گلم كلي ذوق ميكنم. وقتي ميگه زهراي بابا دلم قنج ميره. عسل مامان امروز يه كوچولو تنبل شدي ها!!!!! آخه از صبح تا حالا فقط 3 يا 4بار تكون خوردي. روزهاي قبل اينقدر تكون ميخوردي كه بهم مهلت نميدادي بعد از هر تكون خوردنت صلوات و سوره توحيد رو بخونم. اگه ميخواستم بخونم بايد يكسر در حال خوندن ميبودم. دختر مامان دلم واست تنگه،تو رو خدا يه كم تكون بخور دلم باز شه.آخه از وقتي تكونهاتو حس ميكنم هر تكونيت برام ياداوري وجود ناز...
27 مهر 1392

دوباره دیدنت

سلام دختر قشنگم امیدوارم حالت خوب باشه. نازنینم مامانو ببخش باز بدقولی کردم و دیر به وبلاگت سر زدم. امروز نوبت سونو داشتم برای ناهنجاریهای مادرزادی بهت که گفته بودم. ساعت ١٢:١٥ با بابایی راه افتادیم به طرف مطب. ١٢:٤٥ اونجا بودیم ساعتهای ٢:٢٠بود که نوبتم شد نفر آخر بودم. از خانوم دکتر پرسیدم بابا میتونه بیاد داخل یا نه اما اون اجازه نداد یه کم ناراحت شدم اما چاره ای نبود. خانوم دکتر بررسی کرد الحمدلله همه چیز خوب بود. بازم تونستم روی ماهتو ببینم فدات شم.صورتت کاملا دیده میشد چشمهات و بینیت.دستها و پاها و ستون فقرات و خلاصه همه چیز رو دیدم. قلب مهربونت با اون تکونهاش کاملا دیده میشد الهی قربون قلبت بره مامانت. از ا...
20 مهر 1392

وقتي تونستم ببينمت...

روز اول مهر وقت سونو دكتر هاله سجادي داشتم. وقتي خانوم دكتر دستگاهش رو روي شكمم گذاشت مانيتورش رو به سمت من برگردوند تا بتونم ببينمت. خانوم دكتر گفت:"ببين اين ستون فقراتشه اين سرش و اين دستاشه..." من گفتم:"آخخخييييي اينم پاهاشه نه!!!!" گفت:"اره. چه بچه مؤدبي داري ببين به حالت سجده خودش رو جمع كرده. خوبه بچه مؤدب باشه اما نه تو سونوگرافي." گفتم:پس جنسيتش معلوم نميشه؟؟؟ گفت:"چقدر عجله داري تا تو بخواي پاشي ده بار قلت خورده" بالاخره قلت زدي طوري كه خانوم دكتر چشمها و بيني و حتي انگشتهاي دستت رو هم بهم نشون داد. الهي قربونت برم چقدر خوشكلي مامان. خانوم دكتر گفت:"بچه ات دختره." گفتم:دختره؟؟؟     گفت:"شديييد"...
6 مهر 1392

و اما امروز...

خوب دختر گلم رسيديم به امروز كه 6 مهره.   امروز نوبت دكتر داشتم(راستي بهت نگفتم دكترم خانوم دكتر فريبا حقي يه). صداي قلب خوشكلتو دوباره هم شنيدم الهي فدات شم ماماني با اون قلب كوچولوت... خانوم دكتر سونو ام رو ديد اما گفت بايد يه سونو بررسي ناهنجاريهاي مادرزادي رو هم برام مينوشتن. (آخه براي نوشتن سونو پيش خودش نرفتم حسش نبود.) زنگ زدم از خانوم دكتر سجادي وقت سونو گرفتم. حالا قراره 20 مهر برم براي سونو. از يه نظر ناراحتم كه چرا بايد دوباره برم سونو شايد برات ضرر داشته باشه اما از نظر ديگه خوشحالم چون دوباره ميتونم ببينمت قربونت برم. ...
6 مهر 1392

صدای قلب دختر گلم

سلام دخترم ببخشید دیروز نتونستم خاطراتتو کامل کنم اما امروز میخوام تا الانو بنویسم که از این به بعد به روز باشی.   روز ٣١ شهریور برای چکاب رفتم بهداشت. ماما برام صدای قلبت رو گذاشت... وای چه حس قشنگی بود وقتی صدای قلب کوچولوتو شنیدم... قلبت مثل گنجشک میزد. اینقدر قربون صدقه ات رفتم که نگو و نپرس... هنوز جنسیتت رو نمیدونستم اما از روی صدای قلبت فهمیدم دختری! چون صدای قلبت ضعیف بود. وقتی اومدم بیرون به بابایی گفتم که صدای قلبتو شنیدم اونم خوشحال شد،کاش اونم میتونست صدای قلب قشنگتو گوش بده. ...
6 مهر 1392